زبان شانه را از حرف زلفش کی توان بستن؟
پریشان گوی را نتوان ز غمازی زبان بستن
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و افکار خود میپردازد. او میگوید که نمیتوان از زبان زلف محبوب چیزی گفت و دل را از غم و شیدایی خاموش کرد. همچنین اشاره میکند که تا کی میتوان به تماشای دردهایی که ایجاد میشوند، ادامه داد. شاعر به این موضوع میپردازد که عشق و شیدایی در نظر عوام اغلب نادیده گرفته میشود و در نهایت، او صحبت گل را غنیمت میشمارد، چراکه عمرش را به خوشی و زیبایی میگذرانند. به طور کلی، شعر به جستجوی عشق و زیبایی و همچنین ناامیدیها و چالشهای آن میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زبان شانه را از حرف زلفش کی توان بستن؟
پریشان گوی را نتوان ز غمازی زبان بستن
کسی تا چند ریزد خار در چشم تماشایی؟
خدا فرصت دهد، خواهیم نخل باغبان بستن
ز پرکاری نظر می پوشد از عشاق سودایی
دکان داری است در جوش خریداران دکان بستن
غنیمت می شمارم صحبت گل، نیستم بلبل
که عمرم بگذرد ایام گل در آشیان بستن