یکی هزار شد از عشق ناتمامی من
ز آفتاب قیامت فزود خامی من
در این شعر، شاعر از عشق ناتمام و خامی خود سخن میگوید. او به این نکته اشاره میکند که با وجود آنکه به کمال نزدیک شده، هنوز ناتمام است و این ناتمامی بخشی از وجود او شده است. در واقع، او از تجربه عشق و تأثیر آن بر روی روح و شخصیتش صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یکی هزار شد از عشق ناتمامی من
ز آفتاب قیامت فزود خامی من
کمال چون مه نو بوته گدازم شد
به از تمامی من بود ناتمامی من