به می گرد ملال از چهره دل پاک می کردم
ز هر پیمانه ای خون در دل افلاک می کردم
در این اشعار، شاعر از تلاش خود برای زدودن غم و ناراحتی از چهرهاش صحبت میکند. او با هر جرعهای که مینوشد، به نوعی در دلش خون میجوشد و احساساتش را به آسمان میفرستد. در این تاریکی و ناامیدی، او تلاش میکند تا خود را پیدا کند و به درک و شعور صبحی که در آن معشوقش را درک کند، برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به می گرد ملال از چهره دل پاک می کردم
ز هر پیمانه ای خون در دل افلاک می کردم
درین ظلمت سرا می یافتم گم کرده خود را
اگر صبح بناگوش ترا ادراک می کردم