ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم
تو با اغیار خوش بنشین که من بار سفر بستم
در این شعر، شاعر از جدایی و درد دل ناشی از آن صحبت میکند. او از کوی محبوبش رفته و بار سفر بسته است. به رغم اینکه محبوبش با دیگران خوش است، او بهتر میداند که از او فاصله بگیرد. شاعر به نیش زخمهایی که از عشق خورده اشاره میکند و میگوید که نمیتواند غیر از غم دل چیزی از این جدایی برداشت کند. همچنین، او به محدودیتهایی که در زندگی اش ایجاد شده نیز اشاره دارد و از سختیهای پرواز و آزادی یاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم
تو با اغیار خوش بنشین که من بار سفر بستم
همان بهتر که روگردان شوم از خیل مژگانش
به غیر از خون دل خوردن چه طرف از نیشتر بستم
به هر چوب قفس پیوند دیگر بود بالم را
به زور این قوت پرواز را بر بال و پر بستم