ترسم که مرا عشق به مردی نرساند
دل را به شفاخانه دردی نرساند
در این شعر، شاعر از ترس خود صحبت میکند که مبادا عشق به مردی او را به جایی نرساند و دلش را به درد و رنج نیندازد. او که امشب دلی مضطرب دارد، نگران است که نفسش نتواند زیبایی محبوبش را به درستی منعکس کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ترسم که مرا عشق به مردی نرساند
دل را به شفاخانه دردی نرساند
امشب نفسم مضطرب از سینه برون رفت
بر آینه حسن تو گردی نرساند!