ز درد می دل زهاد با صفا نشود
که چشم آبله روشن به توتیا نشود
در این شعر، شاعر به بیان درد و فراق میپردازد و احساسات عمیق خود را نسبت به جدایی و غم بیان میکند. او اشاره میکند که زهد و صفا نمیتواند دردی را درمان کند و بیان میکند که پس از جدایی، کلمات هم نمیتوانند تسلی بخش باشند. شاعر خود را جدا از کاروان میبیند و به دوری از مقصود اشاره میکند. او همچنین به این نکته میپردازد که اگر دل به واقعیت راه نداشته باشد، امکان درمان درد وجود ندارد و تا زمانی که به نهایت نرسد، مشکل حل نخواهد شد. در انتها، او افسوس میخورد که دیگران متوجه درد او نیستند و کاش شکایتش به گوش آنها برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز درد می دل زهاد با صفا نشود
که چشم آبله روشن به توتیا نشود
پس از فراق، قلم نیست بر شکسته دلان
چو نی جدا ز شکر گشت بوریا نشود
جدا فتاده ام از کاروان در آن وادی
که ناله جرس از کاروان جدا نشود
گرفته ای پی طول امل به عنوانی
که هیچ کور چنان پیرو عصا نشود
تا ز خود گم نشود دل به هدایت نرسد
درد درمان نشود تا به نهایت نرسد
راه طی گشت و همان دوری منزل برجاست
که شنیده است که منزل به نهایت نرسد؟
ستم این است که می فهمد و می پوشد چشم
کاش آن شوخ به مضمون شکایت نرسد