مس وجود مرا درد کیمیا باشد
طلای بی غش من درد بی دوا باشد
در این ابیات شاعر به احساس درد و رنج خود اشاره میکند. او بیان میکند که وجودش به مانند مسی است که تنها در کیمیا میتواند به طلا تبدیل شود و دردهایش درمانی ندارد. همچنین، زندگی مرفه او به نوعی درویشی تبدیل شده و دعاهایش بیفایده شدهاند. شاعر با اشاره به تجربهاش از آشنایی با مردم، به جدایی از افرادی که به آنها نزدیک شدهاند اشاره کرده و بیان میکند که این نزدیکی ممکن است دردسرساز باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مس وجود مرا درد کیمیا باشد
طلای بی غش من درد بی دوا باشد
حصار عافیت من شده است درویشی
دعای جوشن من نقش بوریا باشد
ز آشنایی مردم، گزیده هر کس شد
کناره گیرد ازان سگ که آشنا باشد