به لب از شوق صدره بیش جان نامه می آید
که حرفی از دهانش بر زبان خامه می آید
شاعر با شوق و احساس عمیق، در حال توصیف حال و هوای خود است. او میگوید که به خاطر عشق و شوقی که دارد، کلمات خود را نمیتواند به راحتی بیان کند و هر جملهاش به سختی از دلش بیرون میآید. او در نهایت به این فکر میکند که چگونه میتواند وصف معشوقش را به پایان برساند، چرا که هر کلمه و توصیف او همانند مویی ناچیز از زیبایی معشوقش را منتقل میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به لب از شوق صدره بیش جان نامه می آید
که حرفی از دهانش بر زبان خامه می آید
نمی دانم به پایان چون برم وصف میانش را
که در هر حرف، مویی بر زبان خامه می آید