رفت ایام جوانی، شوق در جانم نماند
هایهوی عندلیبان در گلستانم نماند
شاعر در این شعر از گذر زمان و جوانی سخن میگوید و از احساساتش در دوران پیری lament میکند. او به کاستیهایی که در زندگیاش تجربه کرده، اشاره میکند و از نبود شوق و سرزندگی در جوانی، و همچنین احساس پشیمانی در زمان پیری صحبت میکند، در حالی که اکنون دیگر دندانهایش را ندارد و نمیتواند به خوبی از آنها دفاع کند. به طور کلی، شعر بازتابی از حسرت، پشیمانی و تغییرات زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رفت ایام جوانی، شوق در جانم نماند
هایهوی عندلیبان در گلستانم نماند
از پشیمانی سخن در عهد پیری می زنم
لب به دندان می گزم اکنون که دندانم نماند