از فضولی چشم بستم خار و گل همرنگ شد
گوش را کردم گران، هر نغمه سیرآهنگ شد
در این شعر، شاعر بیان میکند که با نادیده گرفتن فضولی و کنجکاوی، همه چیز برایش به یک رنگ و یک حال درمیآید. او گوشش را به روی آهنگهای دلانگیز میبندد و دلش از غم و اندوه سنگین میشود. مانند صدفی که هر قطره آب به تنهایی بر روح افسرده او فشار میآورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از فضولی چشم بستم خار و گل همرنگ شد
گوش را کردم گران، هر نغمه سیرآهنگ شد
چون صدف هر قطره آبی که در کامم چکید
از هوای خاطر افسرده من سنگ شد