بوی خون از غنچه گل بر دماغم می خورد
سوده مشک از خط ریحان به داغم می خورد
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و دردناک خود سخن میگوید. بوی خون از گل و عطر مشک از ریحان، او را به یاد زخمهای عاطفیاش میاندازد. زلف سنبل، که نماد زیبایی است، برایش حسرت و غم میآورد. گرمای عشق و دلبستگیاش همواره او را در داغ و اندوه نگه میدارد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هر فرصتی که به دست آورد، همچنان درگیر درد و رنج ناشی از عشق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بوی خون از غنچه گل بر دماغم می خورد
سوده مشک از خط ریحان به داغم می خورد
زلف سنبل گرچه شد سر حلقه آشفتگان
پیچ و تاب رشک از دود چراغم می خورد
روی گرمی هرگز از داغ نمکسودم ندید
پنبه گر فرصت بیابد خون داغم می خورد