تا خیال زلف او ره در دل دیوانه داشت
از پر و بال پری جاروب این ویرانه داشت
در این اشعار، شاعر از عشق و دل باختگی نسبت به معشوق صحبت میکند. او به زیبایی و جذابیت زلف معشوق اشاره دارد و میگوید که این عشق دیوانگی او را به همراه دارد. شاعر اعلام میکند که ناموس و شرف او به تصویر کشیده شده و هر کسی که به او سنگی پرتاب میکند، در واقع به خاطر عشقش دیوانه شده است. شاعر همچنین به حالتی از درد و خماری ناشی از عشق اشاره میکند که در گوشههای زندگی او وجود دارد، بهطوریکه هر جا میرود، یاد میخانههای پر میافتد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا خیال زلف او ره در دل دیوانه داشت
از پر و بال پری جاروب این ویرانه داشت
شیشه ناموس من تا بر کنار طاق بود
هر که سنگی داشت از بهر من دیوانه داشت
می شکست از خون من دایم خمار خویش را
چشم مخموری که در هر گوشه صد میخانه داشت