گل ز تیغ غمزهاش در خاک و خون غلتیده است
چشم خورشید از غبار خط او ترسیده است
در این شعر، شاعر از درد و رنجی سخن میگوید که در اثر غم و غمزه کسی ایجاد شده است. گلها به خاطر این غم و اندوه در خون و خاک افتادهاند و حتی خورشید از تیرگی ناشی از خط آن فرد هراس دارد. اشکهای ما نیز، به نشانهی غربت و تنهایی، بر پیشانی جاری است و همچنین گوهر وجود ما در صدفی که داغ یتیمی دارد، نشاندهندهی عمق این اندوه و فقدان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گل ز تیغ غمزهاش در خاک و خون غلتیده است
چشم خورشید از غبار خط او ترسیده است
اشک ما در چشم دارد گرد غربت بر جبین
گوهر ما در صدف داغ یتیمی دیده است