دل به دام زلف آن مشکین کمند افتاده است
مرغ بی بال و پری در کوچه بند افتاده است
این شعر درباره عشق و وابستگی است. شاعر اشاره میکند که دلش در دام زلف معشوق گرفتار شده و مانند پرندهای بیپر و بال در کوچهها سرگردان است. همچنین به محدودیتهای خود اشاره میکند و میگوید در حریم کوچکی که دارد، نمیتواند سرکشی کند. در پایان، شعلهی عشق و بزمش نیز بر روی خاکساری افتاده و نشاندهندهی شدت احساسات اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل به دام زلف آن مشکین کمند افتاده است
مرغ بی بال و پری در کوچه بند افتاده است
در حریم خاکساری سرکشی را بار نیست
شعله این بزم در پای سپند افتاده است