تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟
من هیچ نمی گویم، آخر تو روا داری؟
این شعر به بیان احساس درد و longing (دلتنگی) عاشقانه پرداخته است. شاعر از دوست خود میخواهد تا او را از خود دور نکند و میگوید که دلش به شدت برای او تنگ است. او زیبایی و عظمت دوستش را ستایش میکند و با استعارههایی به توصیف عشق و وابستگی عاطفیاش میپردازد. همچنین به تأثیر جدایی و هجران بر روح و جانش اشاره میکند و از معشوق میخواهد که به او توجه بیشتری داشته باشد و زیباییاش را پنهان نکند. شعر در نهایت، حس ناامیدی و نیاز شاعر به عشق و درک عمیقتر را به نمایش میگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟
من هیچ نمی گویم، آخر تو روا داری؟
صحرا همه دریا شد از آب عقیق تو
این سوخته را آخر لب تشنه چرا داری؟
من مرکز عشاقم در مهر و وفا طاقم
از توست همه عالم چندان که مرا داری
از شش جهت عالم ما رو به تو آوردیم
ای دلبر بی پروا تو عزم کجا داری؟
بر خاک دگر مگذار غیر از سر خاک من
پایی که ز خون من چون گل به حنا داری
گویند دوا بوسه است بیماری جان ها را
تقصیر مکن زنهار گر زان که روا داری
سامان جمال تو در چشم نمی گنجد
خود نیز نمی دانی در پرده چها داری
آورد به جان ما را هجران ستمکارش
ای مرگ نمردستی، آخر چه بلا داری؟
روشنگر آیینه است فیض نظرپاکان
رخسار خود از صائب پوشیده چرا داری؟