غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۹۶۹

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

تجلی سنگ را نومید نگذاشت

مترس از دورباش لن ترانی

۲

خموشی را امانت دار لب کن

پشیمانی ندارد بی زبانی

۳

شراب کهنه و یار کهن را

غنیمت دان چو ایام جوانی

۴

به حرف عشق سرگرم که باشد

حیات شمع از آتش زبانی

۵

اگر عاشق نمی بودیم صائب

چه می کردیم با این زندگانی؟

۶

زهی رویت بهار زندگانی

به لعلت زنده نام بی نشانی

۷

دو زلفت شاهراه لشکر چین

دو چشمت خوابگاه ناتوانی

۸

دو روزی شوق اگر از پا نشیند

شود ارزان متاع سرگرانی

۹

بدآموز هوس عاشق نگردد

نمی آید ز گلچین باغبانی

۱۰

مکن چون خضر بر خود راه را دور

که نزدیک است راه جانفشانی

بازگشت به سروده‌های صائب