ظلم است که درمان خود از درد ندانی
قدر دل گرم و نفس سرد ندانی
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و دردهای عمیق خود میپردازد. او به ظلمی که بر خودش رفته و نادیده گرفتن زجرهایش اشاره میکند. از زردی چهرهاش، نشان از غم و اندوه، میگوید و تأکید میکند که درک دردش برای دیگران ممکن نیست. شاعر یادآور میشود که تا زمانی که تجربیات واقعی را از سر نگذراندهاند، نمیتوانند عمق احساسات او را بفهمند. او به ارزش روابط انسانی و تأثیر آن بر روح و وجود اشاره میکند و در نهایت به انتقاد از افرادی میپردازد که نمیتوانند عمق مشکلات دیگران را درک کنند و فقط به ظواهر توجه میکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ظلم است که درمان خود از درد ندانی
قدر دل گرم و نفس سرد ندانی
از زردی چهره است منور دل خورشید
ای وای اگر قدر رخ زرد ندانی
از چشم بدان همچو سپندست فغانم
فریاد من ای بی خبر از درد ندانی
تا شمع ترا نعل در آتش نگذارد
بی تابی پروانه شبگرد ندانی
هر راهنوردی که کند دعوی تجرید
تا نگذرد از هر در جهان، فرد ندانی
از رخنه دل تا نشود باز ترا چشم
بیرون شد ازین خانه پر گرد ندانی
هر بی جگری را که به زورآوری محکم
بر خشم مسلط نشود، مرد ندانی
هر کس ز کرم طی نکند وادی شهرت
گر حاتم طایی است جوانمرد ندانی
ای آن که ترا برده ز ره اختر دولت
بی طاقتی مهره خوشگرد ندانی
چون نقش قدم تا ندهی تن به لگدکوب
دردی که ز من گرد برآورد ندانی
تا آینه از دست تو مشاطه نگیرد
هجران تو ظلمی که به من کرد ندانی
صائب نشود تنگ شکر تا دلت از درد
بی حاصلی مردم بی درد ندانی