دستی به سر زلف خود از ناز کشیدی
تا حلقه به گوش که دگر باز کشیدی
در این شعر، شاعر به زیبایی و ناز و دلربایی معشوقهاش اشاره میکند. او از حرکات ظریف و دلنشین معشوقهاش سخن میگوید، از کشیدن دست بر زلف، تا لبخند و خندههایی که مملو از ناز هستند. شاعر فضای عاشقانه و دلگرمکنندهای را توصیف میکند و با نگاهی عمیق به احساسات و دلهای عاشقان، به نقد و بررسی معانی پنهان در رفتارهای این معشوقه پرداخته است. در پایان، شاعر به حالت پر اضطراب و عشق خود اشاره میکند و نشان میدهد که این احساسات عمیق و پیچیده، او را به خلق این اشعار واداشته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دستی به سر زلف خود از ناز کشیدی
تا حلقه به گوش که دگر باز کشیدی
شد بر لب دریاکش من مهر خموشی
جامی که ز منصور سخن بازکشیدی
در کنج قفس چند کنی بال فشانی؟
بس نیست ترا آنچه ز پرواز کشیدی؟
ای آینه در روی زمین دیدنیی نیست
بیهوده چرا منت پرداز کشیدی؟
جز سرمه که برخاست به تعظیم تو از جای؟
چندان که درین انجمن آواز کشیدی
ای کبک لب از خنده بیهوده نبستی
تا رخت به سرپنجه شهباز کشیدی
چون برگ گل افزود به رسوایی نکهت
هر پرده که بر چهره این راز کشیدی
خون گشت دل زمزمه پرداز تو صائب
تا این غزل از طبع سخنساز کشیدی