یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی
پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی
این شعر به حسرت و ندامت شاعر اشاره دارد. شاعر از یاسمن یاد میکند که هرگز از آن نچیده و از غفلت و بیاهمیتی خود به زیباییهای زندگی شکایت میکند. او به دلهایی که سرد و سنگدل هستند و از عشق و محبت دورند، انتقاد میکند. شاعر به استفاده نکردن از فرصتها و غفلت از عشق و زیباییها میگوید و حسرت میخورد که چطور نتوانسته از لذتهای زندگی بهرهمند شود. او از خود میپرسد که چرا در این دوران خزان، به سراغ رشد و شکوفایی نرفته و از درد و رنج ناشی از کمتوجهی خود شکایت دارد. در نهایت، او از وضعیت خود ناراضی است و به پوچی و تلخی زندگی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی
پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی
تبخال زد از آه جگرسوز لب صبح
وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی
صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد
یک بار تو بی درد گریبان ندریدی
چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستی
زافسردگی از شاخ به شاخی نپریدی
از جذبه آهن شرر از سنگ برآمد
از مستی غفلت تو گرانجان نرهیدی
این لنگر تمکین تو چون صورت دیوار
زان است که از غیب ندایی نشنیدی
یک صبحدم از دیده سرشکی نفشاندی
از برگ گل خویش گلابی نکشیدی
چون صورت دیوار درین خانه شدی محو
دنباله یوسف چو زلیخا ندویدی
گردید ز دندان تو دندانه لب جام
یک بار لب خود ز ندامت نگزیدی
زان سنگدل و بی مزه چون میوه خامی
کز عشق به خورشید قیامت نرسیدی
ایام خزان چون شوی ای دانه برومند؟
از خاک چو در فصل بهاران ندمیدی
نگذشته ز آتش، نخورد آب خردمند
تو در پی سامان کبابی و نبیدی
در پختن سودا شب و روز تو سر آمد
زین دیگ به جز زهر ندامت چه چشیدی؟
پیوسته چراگاه تو از چون و چرا بود
از گلشن بی چون و چرا رنگ ندیدی
از زنگ قساوت دل خود را نزدودی
جز سبزه بیگانه ازین باغ نچیدی
از بار تواضع قد افلاک دوتا ماند
وز کبر تو یک ره چو مه نو نخمیدی
از شوق شکر مور برآورد پر و بال
صائب تو درین عالم خاکی چه خزیدی؟