هرگاه رخ ز باده عرقناک می کنی
هر سینه ای که هست ز دل پاک می کنی
این شعر به بیان احساسات و تفکرات شاعر درباره زندگی و کارهای انسانی میپردازد. شاعر از معشوق خود میخواهد که هر چیزی را که خیالی و دنیوی است، با دل پاک کند و بر آنچه به حقیقت نزدیک است، تمرکز کند. او با استفاده از تمثیلهای مختلف، از جمله باده، صبح قیامت و نور خورشید، به بیداری و شناخت روحی اشاره میکند. شاعر همچنین به نقش انسان در زندگی پرداخته و به بررسی احساسات و غفلتها میپردازد، بهویژه درباره اینکه چگونه انسانها میتوانند خود را فریب دهند و در پی چیزهای بیاساس باشند. در نهایت، او دعوت به آگاهی و بیداری در زندگی میکند و از شنونده میخواهد تا با دقت به کلماتش توجه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هرگاه رخ ز باده عرقناک می کنی
هر سینه ای که هست ز دل پاک می کنی
صبح قیامتی است شهیدان خفته را
هر خنده ای که بر دل صد چاک می کنی
امیدوار چون نشود چشم ما، که تو
آیینه را به دامن خود پاک می کنی
چون خرج مور می شود آخر شکر ترا
در وقت خط به بوسه چه امساک می کنی؟
آماده کن به شیربها عقل و هوش را
پیوند اگر به سلسله تاک می کنی
چون صبح آفتاب در آغوش توست فرش
از روی صدق سینه اگر چاک می کنی
نقش برون پرده حسن نهفته روست
از خط و خال آنچه تو ادراک می کنی
نتوان به آستین ز گهر آب و تاب برد
ای گل عرق چه از رخ خود پاک می کنی؟
چون تیر کج که عیب کجی بر کمان نهد
تقصیر خود حواله به افلاک می کنی
در سنگ، لعل روزی خورشید می خورد
دل را به فکر رزق چه غمناک می کنی؟
ای آن که دل به اختر طالع نهاده ای
غافل که تخم سوخته در خاک می کنی
روشن شود ز گریه شبها دل سیاه
روغن ازین چراغ چه امساک می کنی؟
از خبث پاک کن دهن خود، چه هر زمان
دندان خویش پاک ز مسواک می کنی؟
برگ سفر بساز که هنگام رحلت است
محکم چه ریشه در جگر خاک می کنی؟
بشنو ز صائب این غزل دلپذیر را
ای خوش خیال اگر سخن ادراک می کنی