کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی
آفاق را گرفت سلیمان به خاتمی
شاعر در این شعر به بیان نکاتی عمیق و فلسفی در مورد عشق و وجود انسان میپردازد. او به تصویر کشیدن شخصیت سلیمان و تسخیر زمینها با قدرت عشق اشاره میکند و میگوید که عشق حقیقی باید در دل وجود داشته باشد تا زندگی معنا پیدا کند. همچنین اشاره میکند که بدون عشق، زندگی بیحاصل و بیمعناست. شاعر بر این باور است که انسانها باید به امید و همدمی در زندگی ادامه دهند و نباید از ناکامیها ناامید شوند. او به رازهای عشق و تنهایی اشاره کرده و این نکته را تأکید میکند که حتی در زحمات و چالشها، عشق میتواند مایه آرامش و شناخت باشد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که در کنار عشق واقعی، نیازی به جستوجوی مدام در دنیا برای معنا وجود ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی
آفاق را گرفت سلیمان به خاتمی
دریا به سوز سینه عاشق چه می کند؟
خورشید سیر چشم نگردد به شبنمی
بی حاصلی که زنده نباشد دلش به عشق
در چشم اهل دید بود نخل ماتمی
همسایه وجود نباشد اگر عدم
چون ملک نیستی نتوان یافت عالمی
چون ماه روزه گرچه به لب مهر داشتم
سررشته حساب مرا داشت عالمی
گیرم که آب شد دلم از شرم معصیت
دامان باغ را نکند پاک شبنمی
حیف است صرف خنده بی عاقبت کند
آن را که همچو صبح ز عالم بود دمی
گر نیست بر مراد تو دنیا مشو ملول
برپای گو مباش ترا بند محکمی
عیسی به آسمان چهارم نمی گریخت
می داشت زیر چرخ گر امید همدمی
مه را برون نیاورد از بوته گداز
دارد اگرچه زیر نگین مهر، عالمی
صائب چو راز عشق غریب اوفتاده ایم
ما را بس است از همه آفاق محرمی