ای گل ز شوخ چشمی اغیار غافلی
از سادگی ز زخم خس و خار غافلی
در این شعر، شاعر به یک گل میگوید که از ناپایداری و نیرنگهای دنیا غافل است و به سادگی به زخمهایش توجه نمیکند. او به گل هشدار میدهد که در خواب ناز و بیخبری به سر میبرد و از خطرات اطرافش آگاه نیست. شاعر به گل میگوید که هر لحظه از عمرش میگذرد و او در حالی که در خیال ارامش و خوشی است، در واقع از دامهایی که دنیا برایش آماده کرده، غافل است. او به گل یادآور میشود که حتی در جستجوی خوشبختی و آرامش باید هشیار باشد و گول ظاهر دنیا را نخورد. در نهایت، شاعر به گل میفهماند که دنیا مملو از نیرنگها و فریبهاست و او باید نسبت به این موضوع هوشیار باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای گل ز شوخ چشمی اغیار غافلی
از سادگی ز زخم خس و خار غافلی
ای گل ز دامن تر اغیار غافلی
آیینه ای، ز آفت زنگار غافلی
در خواب ناز نرگس خود را ندیده ای
از ترکتاز فتنه بیدار غافلی
آیینه خمار شکن پیش دست توست
از اضطراب تشنه دیدار غافلی
هر موی بر تن تو شود آه حسرتی
آگاه اگر شوی که چه مقدار غافلی
افکنده ای بساط اقامت به زیر چرخ
در تنگنای بیضه ز گلزار غافلی
دولت طلب ز سایه بال هما کنی
از خواب امن سایه دیوار غافلی
چون رشته دست پیش گهر می کنی دراز
از گنج خویش در ته دیوار غافلی
چسبیده ای چو نی به شکرخواب عافیت
از جستجوی دولت بیدار غافلی
زان چون جرس همیشه دلت می تپد که تو
در کاروان ز قافله سالار غافلی
واقف نه ای ز رفتن عمر سبک عنان
چون کاروان ریگ ز رفتار غافلی
داری گمان که با تو به دل گشته است راست
صائب ز مکر عالم غدار غافلی