آن را که هست گردش چشم غزالهای
در کار نیست رطل گران و پیالهای
در این شعر، شاعر به توصیف زیباییهای عشق و معشوق میپردازد و بر اهمیت آن تأکید میکند. او به این نکته اشاره دارد که گاهی زندگی با ارزشهای ظاهری مثل پول و میانهروی در امور دنیوی چندان اهمیتی ندارد. او با استفاده از تصاویری مانند غزال، گل و بلبل به زیبایی و تنوع زندگی اشاره میکند و از حسی از حسرت و ناپایداری یاد میکند. شاعر دوست دارد احساسات عمیق خود را با واژهها بیان کند و در نهایت یادآوری میکند که هر فرد باید خاطرات و یادگاریهایی از عشق را با خود داشته باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن را که هست گردش چشم غزالهای
در کار نیست رطل گران و پیالهای
ما را ز کهنه و نو عالم بود کفاف
معشوق نو خطی و می دیر سالهای
تا گل شکفته شد گرو میفروش کرد
در خانه داشت هرکه کتاب و رسالهای
بگذار حرف محکمی توبه را به طاق
کاین شیشه توتیا شود از سنگ ژالهای
بلبل چگونه مست نگردد، که میدهد
از هر گلی بهار به دستش پیالهای
چون عندلیب قسمت من نیست از بهار
غیر از نگاه حسرت و آهی و نالهای
میکرد داغ، سینه کان عقیق را
میداشت چون رخ تو اگر باغ لالهای
یک هاله در بساط همه چرخ بیش نیست
ماه تراست هر خم آغوش، هالهای
صائب چو تاک نیست غم سر بریدنش
هرکس به یادگار گذارد سلالهای