ای کوه بیستون که چنین سرکشیدهای
بازوی آهنین مرا دور دیدهای!
این شعر به تصویر کشیدن احساسات عاشقانه و درد و شادی ناشی از عشق میپردازد. شاعر با اشاره به کوه بیستون و زیباییهای طبیعت، به دروننگری خود میپردازد و از دلمشغولیهای عاشقانهاش سخن میگوید. او از مستی عشق، زیبایی و سرکشی معشوق، و همچنین دلتنگی و غم ناشی از جدایی مینالد. در نهایت، شاعر به خود آمده و از درد و زخمهای ناشی از این عشق صحبت میکند و به احساسات عمیق خود اشاره میکند که به سختی قابل بیان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای کوه بیستون که چنین سرکشیدهای
بازوی آهنین مرا دور دیدهای!
ای دل که در هوای خط و زلف میپری
آخر کدام دانه ازین دام چیدهای؟
امروز مستی تو دو بالای باده است
معلوم میشود لب خود را مکیدهای
داری خبر ز روی زمین، گرچه از حیا
جز پشت پای خویش مقامی ندیدهای
شوخی چنان که تا نظر از هم گشودهام
از دل چو اشک بر سر مژگان دویدهای
واقف نهای ز لذت عشق نهان ما
یک گل به ترس و لرز ز گلشن نچیدهای
از خون گرم روز جزا سر برآورد
در هر دلی که نشتر مژگان خلیدهای
چون داغ، دل به لاله باغ جهان مبند
مرده است این چراغ، نفس تا کشیدهای
گوش هزار نغمهسرا بر دهان توست
صائب چه سر به جیب خموشی کشیدهای؟