ای دل چه در قلمرو میخانه مانده ای
حیران می چو دیده پیمانه مانده ای
این شعر به معضلی انسان در زندگی و ارتباط با عشق و حقیقت میپردازد. شاعر از دل میخواهد که چرا در دامان میخانه و در حیرت مانده است و به جای حرکت به سوی شفافیت، در نیازها و خواستههای سطحی گرفتار شده است. او به دل توصیه میکند که از غم و کاهلی بیرون بیاید و به سوی حقیقت و عشق خالص حرکت کند. شاعر به دوری از بیتحرکی و افسردگی اشاره میکند و میگوید که زمان به سر آمده و باید با شجاعت و عشق به جلو رفت، زیرا فصل بهار در حال رسیدن است و فرصتها در حال از دست رفتن. در نهایت، او دل را نگران میکند که به حال خود نماند و به تغییر و تحولی مثبت فکر کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دل چه در قلمرو میخانه مانده ای
حیران می چو دیده پیمانه مانده ای
از بهر آشنایی این خونی حیا
از صد هزار معنی بیگانه مانده ای
جای تو نیست کنج خرابات بی غمی
آنجا به ذوق گریه مستانه مانده ای
وقت است غیرتی کنی و یک جهت شوی
پر در میان کعبه و بتخانه مانده ای
جوشی اگر برآوری از دل بسر رسی
چون درد اگر چه در ته پیمانه مانده ای
همطالع همایی و از کاهلی چو جغد
بی بال و پر به گوشه ویرانه مانده ای
عبرت ز شانه و دل صد چاک او بگیر
در دودمان زلف چه چون شانه مانده ای
زنهار دل مبند به طفلان که عنقریب
طفلان رمیده اند و تو دیوانه مانده ای
فرداست در نقاب خزان گل خزیده است
در کنج آشیانه غریبانه مانده ای
همراه توست رزق به هر جا که می روی
در گوشه قفس چه پی دانه مانده ای؟
بس نیست سقف چرخ، که در موسمی چنین
در زیر بار سقف ز کاشانه مانده ای؟
در سنگ لاله، در جگر خاک گل نماند
ای خانمان خراب چه در خانه مانده ای؟
خود را به نشائه ای برسان، ورنه عنقریب
رفته است نوبهار و تو فرزانه مانده ای
نعل حرم ز شوق تو صائب در آتش است
غمگین چرا به گوشه بتخانه مانده ای؟