بی پرده رو در آینه ما نکرده ای
خود را چنان که هست تماشا نکرده ای
این شعر به بیان ناگفتهها و عدم خودآگاهی فردی میپردازد که در آینه به خود نمینگرد و نتوانسته است خود واقعیاش را بشناسد. شاعر به احساس شرم و ناتوانی در ابراز وجود اشاره میکند و میگوید که این فرد از زیباییها و جلوههای خود غافل مانده و نتوانسته عشق و دلباختگیها را به درستی درک کند. همچنین به سوالات و انتقادات از طرف شاعر درباره زندگی و عواطف شخص اشاره دارد و او را به فکر کردن و مشاهده خود و جهان پیرامونش دعوت میکند. نهایتاً، اشارهای به تنهایی و عدم ارتباط واقعی با دیگران وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی پرده رو در آینه ما نکرده ای
خود را چنان که هست تماشا نکرده ای
در خلوتی که آینه بیدار بوده است
هرگز ز شرم بند قبا وانکرده ای
امروز بند پیرهن خود نبسته ای
چشم که مانده است که بینا نکرده ای؟
ریزی ازان چو سرو و صنوبر به خاک راه
کاوقات صرف بردن دلها نکرده ای
از جلوه های سرو پریشان خرام خود
یک کف زمین نمانده که احیا نکرده ای
یک نقطه نیست در خم پرگار نه فلک
کز حسن دلپذیر سویدا نکرده ای
ما آنچه کرده ایم، فدای تو سر به سر
ای سنگدل چه مانده که با ما نکرده ای؟
زان شکوه داری از دل غمگین که همچو ما
دریوزه غم از در دلها نکرده ای
با زلف دستبازی ازان می کنی که تو
دستی دراز در دل شبها نکرده ای
می نازی ای صدف به گهرهای پاک خود
گویا که پیش ابر دهن وا نکرده ای
زان تنگ عیش چون گهر افتاده ای که تو
عادت به تلخ و شور چو دریا نکرده ای
در رستخیز رو به قفا حشر می شوی
ای غافلی که پشت به دنیا نکرده ای
خشک است ازان دهان تو صائب که چون صدف
دریوزه ای ز عالم بالا نکرده ای