غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۸۹۱

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

از زهر چشم، چشم من زار بسته ای

راه عیادت از چه به بیمار بسته ای؟

۲

راه هزار قافله دل می زند به مکر

از شرم پرده ای که به رخسار بسته ای

۳

قانع به یک نظاره خشکیم ما ز دور

بر روی ما چرا در گلزار بسته ای؟

۴

نه حرف می زنی، نه نگه می کنی، نه ناز

بر من در امید به یکبار بسته ای

۵

شبنم ز گلشن تو نظر آب چون دهد؟

کز شرم، چشم رخنه دیوار بسته ای

۶

چون قیمت تو در گره روزگار نیست

از روی لطف راه خریدار بسته ای

۷

صائب ز یار از ته دل نیست شکوه ات

این نغمه را به زور بر این تار بسته ای

بازگشت به سروده‌های صائب