ای آن که دل به ابروی پیوسته بستهای
غافل مشو که در ته طاق شکستهای
این شعر به بیان احساسات و دغدغههای شاعر میپردازد. شاعر به محبوب خود اشاره میکند و او را به خاطر دوریاش مورد خطاب قرار میدهد. او از دلشکستگی خود و محبوبش سخن میگوید و میگوید که هر دو در وضعیت نامساعدی قرار دارند. شاعر از زیبایی و جذابیت محبوب میگوید و اینکه نگاه او میتواند دلها را آب کند. همچنین به موانع و مشکلات زندگی اشاره میکند و اینکه زندگی همیشه آسان نیست. شاعر احساس میکند که در میانسالی با از دست دادن احساسات و زیباییها رو به رو شده است. او به دنبال درک و آگاهی از این تحولات است و احساس میکند که در دنیای دگرگون و ناامن زندگی میکند. در نهایت، شاعر به اهمیت آگاهی و بیداری اشاره میکند و از کسی میخواهد که از خواب غفلت بیدار شود و به عمق زندگی و عواطف بپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای آن که دل به ابروی پیوسته بستهای
غافل مشو که در ته طاق شکستهای
ای زلف یار این قدر از ما کناره چیست؟
ما دلشکستهایم و تو هم دل شکستهای
امروز از نگاه تو دل آب میشود
گویا به روی گرم خود از خواب جستهای
روی زمین مقام شکر خواب امن نیست
در راه سیل پای به دامن شکستهای
گرد سفر ز خویش فشاندند همرهان
تو بیخبر هنوز میان را نبستهای
سر میدهی به باد به اندک اشارهای
تا همچو پسته رخنه لب را نبستهای
خواهی قدم به پله قارون نهاد زود
کوه تعلقی که تو بر خویش بستهای
اینک رسید موسم بیبرگی خزان
از باغ روزگار چه گل دسته بستهای
در محفلی که برق تجلی است بیزبان
ماییم چون کلیم و زبان شکستهای
در وادیی که خضر در او با عصا رود
ازدسترفتهتر ز عنان گسستهای
از جبهه غرور، عرق پاک میکنی
گویا طلسم هردو جهان را شکستهای!
در خاکدان دهر، که زیر و زبر شود!
برخاسته است گرد فنا تا نشستهای
صائب هزار دام تماشا ز موج هست
زین بحر چون حباب چرا چشم بستهای؟