گرفته است مرا در میان تماشایی
که در خیال نیاورده هیچ بینایی
این شعر به بیان احساسات عمیق و پیچیده عاشقانه میپردازد. شاعر در میان زیباییها و تماشاییهای ناشناخته گم شده است و دلش به خاطر عشق شکسته شده است. او به سلیمان و زیباییها اشاره میکند و میگوید که عشقش دیگر هیچ تمنایی جز ترک کردن نمیطلبد. وجود او پر از حیرت و جنون عاشقانه است و به دنبال توفیق و حقیقت میگردد. شاعر به دریای طرب و اشکال طبیعی و زیباییها اشاره میکند و خواستههای دل را به تصویر میکشد. در نهایت، او از تنگی و اضطراب این شهر سخن میگوید و آرزومند آزادی و رهایی از این بندهاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرفته است مرا در میان تماشایی
که در خیال نیاورده هیچ بینایی
بر آستان تو دل از شکسته پایان است
اگر چه می کشدم دیده هر نفس جایی
همین نه بهر سلیمان کشیده اند بساط
که هست در دل هر مور مجلس آرایی
چسان ز کار تو غافل شوند بینایان؟
که هست جنبش هر موی کارفرمایی
نمانده است ز اقبال عشق در دل من
به غیر ترک تمنا دگر تمنایی
کجاست جذبه توفیق دست ما گیرد؟
که می کشیم ز دنبال کاروان پایی
خمش چو آب گهر می رویم تا دریا
نچیده ایم به خود همچو سیل غوغایی
سپهر سبزه خوابیده ای است در قدمش
که دیده است به این رتبه سرو بالایی؟
به من ز جوش طرب همچو آب روشن شد
که هست در دل پر خون من دلارایی
مرا که پاره دل ماهپاره گردیده است
نیایدم به نظر هیچ ماه سیمایی
گران به سنگ ملامت شده است این مجنون
فغان که نیست درین شهر طفل بینایی
به جان رسیدم ازین شهر بند پروحشت
جنون کجاست که خود را کشم به صحرایی
به آفتاب جهانتاب کی رسد صائب؟
اگر چه در سر هر ذره هست سودایی