به محفلی که رخ از باده لاله زار کنی
چه خون که در دل بی رحم روزگار کنی
این شعر دربارهی عشق، افسوس و زیباییهای عالم است. شاعر به معشوق خود اشاره میکند و از او میخواهد که با زیبایی و لطافت خود، دلهای پریشان را تسکین دهد. او میگوید که چطور عشق و خاطرات گذشته میتوانند دل را به درد آورند و حسرتهایی را در دل بوجود آورند. همچنین به مشکلات و سختیهای زندگی اشاره میکند و از معشوق میخواهد که با وجود غم و اندوهها، دلش را شاد کند و به او توجه کند. در نهایت، او به این نکته میرسد که به جای جستجوی حقیقت در دنیای بیرون، باید درون خود را پاک کند و جمال عشق را در قلب خویش بنگرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به محفلی که رخ از باده لاله زار کنی
چه خون که در دل بی رحم روزگار کنی
دگر به صید غزالان نمی کنی رغبت
دل رمیده ما را اگر شکار کنی
کجا به فکر من بی شراب می افتی؟
تو کز مکیدن لب چاره خمار کنی
به لاله زار گر افتد رهت، ز پرکاری
به طوف خاک شهیدان خود شمار کنی
تو کز حیا نکنی شانه زلف را هرگز
چه التفات به دلهای بی قرار کنی؟
ز عطسه خون غزالان به خاک می ریزد
اگر کمند خود از زلف مشکبار کنی
چه خنده ها که به وضع جهان کنی چون صبح
نفس شمرده زدن را اگر شعار کنی
به فکر دوری بی اختیار اگر باشی
ز هر چه هست جدایی به اختیار کنی
نفس بر آتش سوزنده بال و پر گردد
مباد شکوه ز اوضاع روزگار کنی
چه حاجت است به جام جهان نما صائب
اگر تو آینه سینه بی غبار کنی