گذشت عمر و تو مست شراب گلرنگی
دمید صبح و تو چون سبزه در ته سنگی
در این شعر، شاعر به توصیف گذر عمر و ناپایداری زندگی میپردازد. او با استفاده از تصاویری چون "شراب گلرنگ" و "سبزه در ته سنگی" احساس کمرنگی و بیثباتی را به تصویر میکشد. شاعر به تضادهایی از قبیل زیبایی و تلخی، جنگ و صلح، و حرکت و سکون اشاره میکند. همچنین نشان میدهد که اگرچه در ظاهر چیزهای زیبا وجود دارد، در باطن زندگی با مشکلات و چالشهای زیادی روبرو هستیم. او به اهمیت واقعیات زندگی و اثرات کارهای انسانها بر یکدیگر تأکید میکند و در پایان به ناامیدی و بیتأثیری در زندگی اشاره میکند. کل شعر گویای احساس قبلی و تردید در انسانها و نقاط ضعفشان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گذشت عمر و تو مست شراب گلرنگی
دمید صبح و تو چون سبزه در ته سنگی
دید پرده گوش فلک ز ناله صور
همان تو گوش بر آواز نغمه چنگی
به پرتوی و نسیمی ز هم فرو ریزی
سبک رکاب چو بو، بی ثبات چون رنگی
زمین به خشک پلنگ تو تنگ میدان است
به ماه در جدل و با ستاره در جنگی
ز دیدن تو خورد بر هم آبگینه و آب
غبار آینه اهل دید چون زنگی
اگرچه روی زمین نیلی از گرانی توست
چو برگ کاه به میزان عقل بی سنگی
گواه مردی آزادگان دم و قدم است
درین دو پله تو نامرد گنگی و لنگی
ز داغ لاله زمین دلت سیاهترست
به چهره چون ورق لاله گرچه خوش رنگی
ز بار حرص نداری قرار بر یک جا
گران و پر حرکت همچو آسیا سنگی
به دیده همه عالم چو خار ناسازی
به لقمه همه کس ناگوار چون سنگی
چو دست پیش تو دارد کسی گره گردی
ولی به وقت خراش دل آهنین چنگی
مکن چو اهل کرم دعوی فراخ دلی
که همچو دایره خلق مفلسان تنگی
ز نه سپهر گذشتند گرم رفتاران
تو سست عزم همان در شمار فرسنگی
نوای زاغ درین باغ نیست بی تائثیر
تو بی اثر چه نوایی، کدام آهنگی؟
ز ناله تو دل سنگ آب شد صائب
مگر به عارف خاک فرج هم آهنگی؟