دگر چه شد که ز حالم خبر نمی گیری
ز بوسه نام مرا در شکر نمی گیری
در این شعر، شاعر از دوری و غفلت معشوق نسبت به خود شکایت میکند. او به معشوق میگوید که چرا از حال او بیخبر است و از محبتها و بوسهها خبری نمیگیرد. او احساس میکند که معشوق تنها وعدههای توخالی میدهد و نتوانسته به او عشق واقعی ارائه دهد. دل شاعر در جستجوی پرواز و آزادی است و از بیتوجهی معشوق رنج میبرد. همچنین تاکید میکند که عشق و دلbroken او نمیتواند در این سکوت و کسادی باقی بماند. او میخواهد بگوید که متاع عشق او بیارزش خواهد بود اگر معشوق به او بها ندهد و در آخر از معشوق درخواست میکند که او را فراموش نکند و خبر بگیرد. در واقع، شاعر گلایههایی از عدم توجه و محبت معشوق دارد و در پی پاسخی صادقانه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دگر چه شد که ز حالم خبر نمی گیری
ز بوسه نام مرا در شکر نمی گیری
فریب می دهی از وعده دروغ مرا
شکوفه می کنی اما ثمر نمی گیری
دل رمیده من در کمین پروازست
چرا خبر ز من ای بی خبر نمی گیری؟
در آستانه دیگر سراغ خواهی کرد
سر مرا اگر از خاک برنمی گیری
دل شکسته نخواهد به این کسادی ماند
ازین متاع چرا بیشتر نمی گیری؟
متاع یوسفی من به جا نمی ماند
چرا به قیمت خاک این گهر نمی گیری؟
شکار مفت مرا شاهباز بسیارست
چرا مرا به ته بال و پر نمی گیری؟
بگو صریح که از انتظار خون نکنم
اگر دل از من خونین جگر نمی گیری
همیشه دور به کام کسی نمی گردد
چرا به ساغری از ما خبر نمی گیری؟
درازدستی آه مرا به لطف ببخش
عنان جور و ستم را اگر نمی گیری
چگونه دل به تو بندد کسی، که با این ربط
خبر ز صائب خونین جگر نمی گیری