هزار حیف که از رهگذار بی بصری
نیافتم خبری از جهان بی خبری
شاعر در این شعر احساساتی از ناامیدی و بیخبری را بیان میکند. او در زمانی که بهار است و موسم دیدن زیباییها، خود را در دنیایی از تنهایی و ناامیدی مییابد. دلتنگی او از بیحالی زمین و زحمتش در زندگی، شبیه به نخی میماند که از ترس شکستن میلرزد. او نسبت به گذر عمر و ناکامیها آگاه است و نمیخواهد به زیباییهای بیفایده دل ببندد. شاعر به خاطر فقدان دیگری احساس بیخبری میکند و از این میگوید که حتی از خود نیز بیخبر است. در پایان، او به زمان و مرگ اشاره میکند و خواهان تدبیر در زندگیاش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هزار حیف که از رهگذار بی بصری
نیافتم خبری از جهان بی خبری
درین بهار که فصل چراندن نظرست
در آشیانه به سر بردم از شکسته پری
فغان که خرج زمین شد تمام در خامی
ز سنگ حادثه، بارم چو نخل رهگذری
همان ز بیم شکستن به خویش می لرزد
اگر چه شیشه بود در دکان شیشه گری
رسید بید به وصل نبات آخر کار
به شکوه تلخ مکن کام خود ز بی ثمری
به نور عاریه فربه مشو که عمر هلال
به یک دو هفته ز ایام می شود سپری
مخور ز دل سیهی بر دل سحرخیزان
که هست تیغ دودم آه و ناله سحری
ز من توقع پیغام و نامه بی خبری است
که عقل و هوش من از رفتن تو شد سفری
به آفتاب رسانید خویش را شبنم
به نیم چشم زدن از طریق دیده وری
مسنج ساده رخان را به نوخطان، که بود
صفای چهره بدیهی و حسن خط نظری
عیار حسن گلوسوز را چه می دانند؟
ندیده اند گروهی که چهره شکری
خبر چگونه توانم گرفت از دگران؟
که من ز خویش ندارم خبر ز بی خبری
دراز کن به اثر عمر خویش را صائب
که هست مرگ دگر در زمانه بی اثری