ز برگریز، دل بی قرار ازان داری
که غافلی ز بهاری که در خزان داری
در این شعر، شاعر از دل مضطرب و بیقرار صحبت میکند و به ما توصیه میکند که از غفلت نسبت به بهاری که در دل داریم، خودداری کنیم. او اشاره میکند که اگر بخواهیم از نجات و رستگاری بهرهمند شویم، باید از شبهای سخت در امان باشیم و از غمهای بیهوده فاصله بگیریم. شاعر به ما میآموزد که سایهٔ بلند زندگیمان را بپذیریم و از آن نترسیم. علاوه بر این، او میگوید که نباید به نفس خود مشورت کنیم و اگر به مردانگی اعتقاد داریم، باید بر مشکلات غلبه کنیم. در نهایت، او به قدرت قناعت و علم به اینکه روزی ما از سوی خدا نوشته شده تأکید میکند و پیشنهاد میکند که به جستجوی نیکو در دنیای بالا بپردازیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز برگریز، دل بی قرار ازان داری
که غافلی ز بهاری که در خزان داری
برآوری ز گریبان رستگاری سر
اگر ز دامن شبها خط امان داری
جوی غم تو ندارد جهان بی پروا
چرا تو بیهده چندین غم جهان داری؟
سپهر سایه جان بلند پایه توست
چرا ز سایه حذر همچو کودکان داری؟
مکن به مشورت نفس زن صفت کاری
اگر ز مردی و مردانگی نشان داری
سفینه ای به کف آر از شکست خود چون موج
درین محیط اگر رغبت کران داری
زبان شکر تو چون سبزه در ته سنگ است
ولی به وقت شکایت دو صد زبان داری
ز کیمیای قناعت نگشت چشم تو سیر
عبث غنا طمع از نعمت جهان داری
برات رزق تو بر آسمان نوشته خدای
عبث توقع رزق از زمینیان داری
ز آستانه دل پا برون منه صائب
اگر هوای تماشای لامکان داری