ز خط سیه رخ چون لاله زار خود کردی
ستم به روز من و روزگار خود کردی
این شعر به احساسات عمیق عشق و درد ناشی از جدایی و ستمی که معشوق به شاعر روا داشته، میپردازد. شاعر از زیباییهای معشوق و تأثیرات منفی آن بر زندگی خود سخن میگوید. او با نگاهی به حسرت و ناامیدی، میپرسد که چگونه معشوق این همه زخم و رنج به دل او زده است. همچنین، با کنایههای زیبا، به تضاد عشق و غم، امید و ناکامی اشاره میکند. در نهایت، شاعر از وضعیت دلbroken خود ناله میکند و به سرنوشت خود در گیر و دار عشق میاندیشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز خط سیه رخ چون لاله زار خود کردی
ستم به روز من و روزگار خود کردی
همان ز ماه تمام تو نور می بارد
اگر چه هاله خط را حصار خود کردی
هزار دیده تر در قفا ز شبنم داشت
گلی که از رخ خود در کنار خود کردی
مرا که ساخته بودم به داغ نومیدی
دگر برای چه امیدوار خود کردی؟
هزار شکوه جانسوز داشتم در دل
مرا به نیم نگه شرمسار خود کردی
نکرد برق جهانسوز با خس و خاشاک
ز گرمی آنچه تو با بی قرار خود کردی
نگشت حرمت دین سنگ راه شوخی تو
اگر به کعبه رسیدی شکار خود کردی
ز وعده ای که دلت را خبر نبود ازان
چه خون که در دلم از انتظار خود کردی
مباد آفت پژمردگی بهار ترا
چنین که تازه مرا از بهار خود کردی
چها کنی به دل آب کرده عاشق
که آب آینه را بی قرار خود کردی
گهر ز گرد یتیمی گرانبها گردد
کناره بهر چه از خاکسار خود کردی؟
هنوز کوه به خدمت نبسته بود کمر
که همچو لاله مرا داغدار خود کردی
تو از کجا و تعلق به آب و گل صائب؟
ستم به آینه بی غبار خود کردی