عیش فرش است در آن محفل روح افزایی
که فتد شیشه می جایی و ساقی جایی
در این شعر، شاعر به وصف محفل شادی و نشاطی میپردازد که در آن نوشیدنی و عشق حاضر است. او بر اهمیت زیبایی و حضور مفاهیم عرفانی در چنین فضایی تأکید میکند و به زیباییهای یار خود اشاره میکند. همچنین، شاعر به عشق و دلبستگی خود به معشوق میپردازد و میگوید که در دنیای محبت و زیبایی، هیچ چیز نمیتواند بر آن تأثیر بگذارد. در نهایت، او به تنگنای خاک و تنهایی خود اشاره کرده و میگوید که هر ذره خاک به عنوان نشانگر اسرار حقیقت و زیباییهای زندگی عمل میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عیش فرش است در آن محفل روح افزایی
که فتد شیشه می جایی و ساقی جایی
گرد کلفت ننشیند به جبین در بزمی
که بود دست فشان سرو سهی بالایی
مردمک مهر خموشی است نظربازان را
در حریمی که نباشد نظر گویایی
یوسف از قحط خریدار دل خود می خورد
حسن مغرور تو می داشت اگر پروایی
چشم ازان حسن جهانگیر چه ادراک کند؟
در حبابی چه قدر جلوه کند دریایی؟
در تماشای تو افتاد کلاه از سر چرخ
خبر از خویش نداری چه قدر رعنایی
سر خورشید درین راه به خاک افتاده است
که به افتادگی سایه کند پروایی؟
کوه را ناله من سر به بیابان داده است
نیست در دامن این دشت چو من شیدایی
جلوه بیهده ضایع مکن ای باغ بهشت
که من از گوشه دل یافته ام مائوایی
تنگی خاک مرا بر سر آن می آرد
کز غبار دل خود طرح کنم صحرایی
عشرت روی زمین خانه به دوشان دارند
جای رشک است بر آن کس که ندارد جایی
هر کف خاک ز اسرار حقیقت لوحی است
صائب از سرمه توفیق اگر بینایی