غنچه را راه در آن چاک گریبان ندهی
به کف طفل نوآموز گلستان ندهی
این متن شعری است که در آن شاعر به مسائلی چون بیعدالتی، فقر و ناکامیهای اجتماعی اشاره دارد. او از زیباییها و نعمتها سخن میگوید و با بررسی رفتار انسانها و جامعه، به نقد ظلم و بیرحمیها میپردازد. تصویرسازیهای زیبایی از طبیعت و انسانیّت به کار میرود تا نشان دهد چگونه به رغم وجود نعمتها، مشکلات و دردها همچنان وجود دارند. شاعر با بیانی عاطفی از فلک میخواهد که در تقسیم نعمتها به مردم بیانصافی نکند و به یادآوری ارزشهای انسانی و همدردی پرداخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غنچه را راه در آن چاک گریبان ندهی
به کف طفل نوآموز گلستان ندهی
دست بیعت به گل داغ چو دادی، زنهار
فرصت بند گشودن به گریبان ندهی
می خورد شهر به هم گر تو ستمگر یک روز
سیل زنجیر جنون سر به بیابان ندهی
سینه بر سینه خم گر چو فلاطون بنهی
خشت خم را به کتب خانه یونان ندهی
از دلت چشمه زمزم نبرد گرد ملال
اگر از آبله آبی به مغیلان ندهی
گر به صحرای تعلق گذر افتد ناچار
خار را فرصت گیرایی دامان ندهی
می چکد شور قیامت ز شکرخنده او
دل مجروح به آن پسته خندان ندهی
ای فلک در گذر از قسمت ما، شرم بدار
چند در کاسه خود دست به مهمان ندهی؟
نان و دندان به هم ار می دهیم احسان است
چند نان بخشیم ای سفله و دندان ندهی؟
صائب از سوختگی گر به سرت دودی هست
مشت خاک سیه هند به ایران ندهی