دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
این شعر به موضوعات عشق، غفلت و تلاش برای دستیابی به حقیقت میپردازد. شاعر به دوستان خود هشدار میدهد که به دنیا و تعلقات مادی دل نبندند، زیرا در این مسیر، زیباترین چیزها هم مانند یوسف بی لباس میمانند. او به خواب رفتن و غفلت از بیداری در زندگی اشاره میکند و میگوید که در نتیجه این غفلت، انسان به مرگ و آخرین سفر نزدیک میشود. شاعر همچنین به اهمیت اخلاص در خدمت و تلاش برای رسیدن به کعبه مقصد اشاره میکند و اذعان میکند که رازهای درونی او به راحتی فاش میشوند. او تأکید میکند که تنها کسانی میتوانند طعم خوشبختی را بچشند که به آن رسیدهاند و در نهایت از درد جدایی و سختیهای عشق صحبت میکند، که تنها از طریق تحمل و فداکاری ممکن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل نبندند عزیزان جهان در وطنی
که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی
صبح پیری شد و از خواب نگشتی بیدار
بر تو شد جامه احرام ز غفلت کفنی
می شود سنگ نشان کعبه مقصودش را
گر به اخلاص کند خدمت بت برهمنی
راز من از لب خامش به زبانها افتاد
گرچه از خامه بی شق نتراود سخنی
مزه میوه فردوس نمی داند چیست
هر که دندان نرسانده است به سیب ذقنی
در سپند من سودازده آتش مزنید
که پریشان شود از ناله من انجمنی
نیست از وصل به جز خون جگر قسمت من
بر سر خوان سلیمان چه کند بی دهنی؟
کرد یک تنگ شکر روی زمین را صائب
که شنیده است چنین طوطی شکرشکنی؟