خارخاری به دل افتاده ز مژگان کسی
که نپیچیده نگاهش به رگ جان کسی
در این شعر، شاعر احساس درد و فراق را از زبانه عاطفی و عاشقانهای بیان میکند. او به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و از آرزوها و امیدهایش صحبت میکند. شاعر میگوید که عشق و دلباختگی او در دنیای غیر قابل دسترس محبوب محصور است و هر زمان که به یاد او میافتد، عواطف و غمهای بیشتری را تجربه میکند. او به تضاد میان زاهدان بیاحساس و عاشقان شوریده اشاره میکند و در نهایت، به ناامیدی از محبوب اشاره دارد که از سرگشتگی او بیخبر است. این شعر به خوبی تصویری از عشق، آرزو، درد و جدایی را ترسیم میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خارخاری به دل افتاده ز مژگان کسی
که نپیچیده نگاهش به رگ جان کسی
میوه خلد به کوته نظران ارزانی
دست امید من و سیب زنخدان کسی
به یکی بوسه که جان در تن عاشق آید
چه شود کم ز لب لعل تو ای جان کسی؟
دامن دشت به سودازدگان ارزانی
نکشد آتش ما منت دامان کسی
همچو خورشید سرآمد نتوانی گردید
مدتی تا نروی در خم چوگان کسی
تا قناعت به سر انگشت توان کرد چو شمع
نخورد کودک ما شیر ز پستان کسی
زاهد بی مزه و سیر خیابان بهشت
من سودازده و چاک گریبان کسی
به دمی آب که دل سوخته ای آساید
خشک مغزی مکن ای چشمه حیوان کسی
چون به چشمش ندهم جای که در پرده دل
اشک من شور شد از گرد نمکدان کسی
سنبل یک چمن و جوهر یک آینه اند
طره بخت من و زلف پریشان کسی
خبرش نیست ز سرگشتگی ما صائب
هر که سر گوی نکرده است به میدان کسی