در سر مرده دلان شور ندیده است کسی
نفس گرم ز کافور ندیده است کسی
این شعر به توصیف احساساتی عمیق و ناشناخته در زندگی انسان میپردازد. شاعر به وجود شور و شوق در دل مردگان اشاره میکند و بیان میکند که هیچ کس تجربهای از زیباییهای واقعی زندگی، مانند عطر و رنگ گل، نداشته است. همچنین او به جدایی از خوشیها و امیدها و غمهای ناشی از حوادث اشاره میکند. در این بین، تصویرهایی از طبیعت و احساسات انسانی به تصویر کشیده شده است که نشاندهنده عدم درک و آگاهی افراد از لذتهای حقیقی زندگی است. شاعر بر این باور است که در زندگی، جشن و شادی واقعی وجود ندارد و هر کس به نوعی در بیخبری به سر میبرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در سر مرده دلان شور ندیده است کسی
نفس گرم ز کافور ندیده است کسی
سبزه شوره زمین نیست به جز موج سراب
حاصل از عالم پرشور ندیده است کسی
خاک زیر قدم نرم روان آسوده است
گرد از قافله مور ندیده است کسی
از عرق چهره گلرنگ تو بیهوشم ساخت
می ممزوج به این زور ندیده است کسی
هر که چون آب خورد باده، نگردد سرخوش
مستی از نرگس مخمور ندیده است کسی
کیست گیرد خبر از قافله گرمروان؟
که به جز آتشی از دور ندیده است کسی
شادی از پیر کهنسال نمی باید جست
خنده هرگز ز لب گور ندیده است کسی
نقشبندان خیالند نظربازانش
ورنه آن چهره مستور ندیده است کسی
شد ز خط چهره گلرنگ تو افروخته تر
ماه در ابر به این نور ندیده است کسی
سرو بالای ترا جوش بهارست مدام
برگریز از شجر طور ندیده است کسی
نیست این غمکده بی سیل حوادث صائب
زیر گردون دل معمور ندیده است کسی