کوش تا دل به تماشای جهان نگذاری
داغ افسوس بر آیینه جان نگذاری
این شعر به مضامین فلسفی و اخلاقی پرداخته و بر لزوم آگاهی و مراقبت از خود تأکید دارد. شاعر به انسانها هشدار میدهد که نباید دل و فکر خود را به تماشای دنیا و مشکلات زندگانی مشغول کنند و از داغ افسوس و ندامت دوری جویند. او به خطرات غفلت و سهلانگاری اشاره میکند و تأکید دارد که شخص باید بر عزم و اراده خود متمرکز باشد و اختیارات خود را به دیگران نسپارد. شاعر بر اهمیت توکل و امید به آینده تأکید میکند و به این نکته اشاره میکند که برای رسیدن به اهداف باید تلاش و کوشش کرد. او همچنین به ارتباط میان اعمال خوب و زبان اشاره دارد و اینکه هر شخص باید در کلمات و کردار خود رفتار نیکو را اختیار کند. در نهایت، شاعر میگوید که انسان باید به امید خداوند و تلاش خود بیندیشد و از غفلت پرهیز کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کوش تا دل به تماشای جهان نگذاری
داغ افسوس بر آیینه جان نگذاری
چاه این بادیه از نقش قدم بیشترست
پای مستانه به صحرای جهان نگذاری
نفس تند، عنان دادن عمرست از دست
با خبر باش که از دست عنان نگذاری
چشم بستن ز تماشای دو عالم سهل است
سعی کن سعی که دل را نگران نگذاری
دشمن خانگی از خصم برونی بترست
اختیار سر خود را به زبان نگذاری
نخل امید تو آن روز شود صاحب برگ
که سبکباری خود را به خزان نگذاری
زاد راه سفر دور توکل این است
که در انبان خود اندیشه نان نگذاری
به دو صد چشم، نشان راه ترا می پاید
تیر تا راست نباشد به کمان نگذاری
عزلتی کز تو بود نام چو عنقا سهل است
جهد کن جهد که از نام نشان نگذاری
تا در خانه بی منت دوزخ بازست
دست رغبت به در باغ جنان نگذاری
عمر چون قافله ریگ روان درگذرست
تا بنا بر سر این ریگ روان نگذاری
قطره را بحر کرم گوهر شهوار کند
نم خون در مژه اشک فشان نگذاری
حسن کردار ز هر عضو زبانی دارد
تا توان کرد نصیحت به زبان نگذاری
نرم کن نرم رگ گردن خود را زنهار
تا سر خویش به بالین سنان نگذاری
ما به امید عطای تو چنین بیکاریم
کار ما را به امید دگران نگذاری
نیستی مرد گرانباری غفلت صائب
سر خود در سر این بار گران نگذاری