نی خود را بشکن گر شکری می طلبی
برگ از خود بفشان گر ثمری می طلبی
این شعر به نوعی دعوت به خودشناسی و رهایی از تعلقات دنیوی است. شاعر به ما میگوید که اگر به دنبال حقیقت و معانی عمیقتر هستیم، باید از خودخواهی و دنیای مادی فاصله بگیریم. برای رسیدن به روشنی و هدایت، باید از دعاها و آرزوهای بیپایه دست برداریم و به خود عمیقتری دست یابیم. همچنین او تأکید میکند که باید از غم و نگرانیها فاصله بگیریم تا دری به سوی گشایش و برکت گشوده شود. در نهایت، شاعر به جستجوی درونی و گم کردن خود برای یافتن ریشههای عمیقتر زندگی اشاره میکند، زیرا تنها با نگاهی به درون و گذر از ظواهر، میتوان به حقیقت واقعی دست یافت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نی خود را بشکن گر شکری می طلبی
برگ از خود بفشان گر ثمری می طلبی
خبری نیست که در بیخبری نتوان یافت
بیخبر شو ز جهان گر خبری می طلبی
از خودی تا اثری هست، دعا بی اثرست
بی اثر شو، ز دعا گر اثری می طلبی
پا به دامن کش و از هر دو جهان چشم بپوش
گر ازین خانه تاریک دری می طلبی
صبر چون غنچه به خاموشی و دلتنگی کن
گر گشایش ز نسیم سحری می طلبی
دهن خود چو صدف پاک درین دریا کن
اگر از ابر بهاران گهری می طلبی
خضر توفیق پی گمشدگان می گردد
خویش را گم کن اگر راهبری می طلبی
داد از پرتو خود بال به شبنم خورشید
پا به دامن کش اگر بال و پری می طلبی
صدف آبله باشد کف افسوس ترا
تا تو گم کرده خود از دگری می طلبی
چون شرر دیده روشن ز جهان کن تحصیل
اگر از سوخته جانان اثری می طلبی
خضر چون سبزه زند موج درین دامن دشت
پای در ره نه اگر همسفری می طلبی
آب خود صاف کن از پرده گلها صائب
گر ز خورشید چو شبنم نظری می طلبی