غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۸۰۲

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

دلربایانه دگر بر سر ناز آمده‌ای

از دل من چه به جا مانده که باز آمده‌ای

۲

از عرق زلف تو چون رشته گوهر شده است

همه‌جا گرچه به تمکین و به ناز آمده‌ای

۳

در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ

چشم بد دور که بسیار بساز آمده‌ای

۴

بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم

که عجب تنگ در آغوش نیاز آمده‌ای

۵

می بده، می بستان، دست بزن، پای بکوب

به خرابات نه از بهر نماز آمده‌ای

۶

آنقدر باش که من از سر جان برخیزم

چون به غمخانه‌ام ای بنده‌نواز آمده‌ای

۷

بر دل سوخته‌ام رحم کن ای ماه تمام

که درین بوته مکرر به گداز آمده‌ای

۸

دل محراب ز قندیل فرو ریخته است

تا تو ای دشمن ایمان به نماز آمده‌ای

۹

چون نفس سوختگان می‌رسی ای باد صبا

می‌توان یافت کزان زلف دراز آمده‌ای

۱۰

چون نگردد دل صائب ز تماشای تو آب؟

که به رخساره آیینه گداز آمده‌ای

۱۱

نیست ممکن که مصور شود آن حسن لطیف

صائب از دل چه عبث آینه‌ساز آمده‌ای؟

بازگشت به سروده‌های صائب