غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۷۸۸

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ز خوبان قامت جانان علم باشد به یکتایی

الف را هیچ حرفی برنمی آرد ز رعنایی

۲

نمی گردد حجاب بحر وحدت موجه کثرت

نمی آرد برون سی پاره مصحف را ز یکتایی

۳

حجاب نور وحدت عالم اسباب می گردد

شود محجوب اگر در پرده های چشم بینایی

۴

مکن از چشم بد اندیشه کز شرم عذار تو

نمی بیند به غیر از پشت پای خود تماشایی

۵

که را می گشت در خاطر کز آن آرام بخش جان

مرا بازیچه صرصر شود کوه شکیبایی؟

۶

غزالان را ز وحشت باز می دارد تماشایش

چو مجنون هر که را سودای لیلی کرد صحرایی

۷

ز فیض گوشه گیری قطره ناچیز گوهر شد

قدم بیرون منه تا ممکن است از کنج تنهایی

۸

به اندک فرصتی طی می شود عمر گرانخوابان

که سنگینی کند سیلاب را افزون سبکپایی

۹

به کوشش باز نتوان کرد از سر تیره بختی را

نگردد محو خط سرنوشت از جبهه فرسایی

۱۰

زبان تیغ را سنگ فسان در جوهر افزاید

نمی گردد مرا گوش گران مانع ز گویایی

۱۱

ز گلچین نیست پروا چهره گلرنگ جانان را

که حسن این گلستان می برد از دست گیرایی

۱۲

سپرداری کن از مهر خموشی زندگانی را

که عمر شمع را کوتاه سازد بادپیمایی

۱۳

که دارد یاد حسن عالم آرایی چنین صائب؟

که می بیند به هر جانب که رو آرد تماشایی

بازگشت به سروده‌های صائب