درون دل بود یار از جهان گل چه میخواهی؟
گهر در سینه بحرست از ساحل چه میخواهی؟
در این شعر، شاعر به زیبایی و عمیق بودن خواستههای انسانی اشاره میکند. از یار و عشق در دل سخن میگوید و میپرسد که در زندگی چه چیزی بیشتر از این خواهیم، در حالی که گنجینهای از احساسات و معانی عمیق در دل نهفته است. شاعر به عشق و آزادی اشاره میکند و تاکید میکند که انسان باید از دنیای بیارزش و فانی فراتر برود. او به بینیازی و درک عمیق از هستی اشاره میکند و یادآور میشود که اگر کسی به باطل نچسبد، باید به دنبال حقیقت باشد. در نهایت، او به شدت و عمق درد و رنج ناشی از عشق و فراق میپردازد و از سنگدلانی که به عشق اهمیت نمیدهند، انتقاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
درون دل بود یار از جهان گل چه میخواهی؟
گهر در سینه بحرست از ساحل چه میخواهی؟
سر آزادهای چون سرو ازین بستانسرا داری
ازین بالاتر از دنیای بیحاصل چه میخواهی؟
فشاندی گرد هستی را درین وحشتسرا از خود
ز بال و پرفشانی دیگر ای بسمل چه میخواهی؟
کلید از خانه باشد غنچه سربسته دل را
گشاد از دیگران در حل این مشکل چه میخواهی؟
به جنس خویش میگویند هر جنسی بود مایل
اگر باطل نهای از عالم باطل چه میخواهی؟
دعای بیغرض در سینه باشد بینیازان را
ازین مشت گدا رو همت ای غافل چه میخواهی؟
فروغ حسن لیلی میکند در لامکان جولان
تو ای مجنون ز جیب و دامن محمل چه میخواهی؟
نشد از محو گشتن چشم حیران ترا مانع
مروت بیش ازین از خنجر قاتل چه میخواهی؟
سر و جان باخت در راهت، دل و دین ریخت در پایت
دگر ای سنگدل از صائب بیدل چه میخواهی؟