کرامت کن مرا ای ابر رحمت چشم گریانی
که از هر خنده بر دل می رسد زخم نمایانی
شاعر در این شعر از خداوند طلب رحمت و کرامت میکند و از درد دل خود میگوید. او به وضعیت عاطفی و تنهایی خود اشاره میکند و به صورت نمادین به غزالی میپردازد که او را میترساند. شاعر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره دارد و از عمق عشق و حسادتش میگوید. او همچنین به سرنوشت و تقدیر اشاره کرده و میخواهد که روشنایی و امید وارد دلش شود. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که اگرچه آتش عشقش شعلهور است، اما در عین حال آرزو دارد که زلف محبوبش به پایان برسد تا دردش کاهش یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کرامت کن مرا ای ابر رحمت چشم گریانی
که از هر خنده بر دل می رسد زخم نمایانی
غزال از دور باش وحشت من راه گرداند
مرا در دامن صحرا نمی باید نگهبانی
کند بر دیده سودایی من شهر را زندان
نفس چون راست سازد گردبادی در بیابانی
نمی گردید بی شیرازه اوراق وجود من
اگر می بود در دستم سر زلف پریشانی
نهان شد مهر تابان دید تا آن روی گلگون را
کند چون خودنمایی مشت خاری در گلستانی؟
نپردازی به عاشق از غرور حسن، ازین غافل
که ابروی تو خواهد گشت از خط طاق نسیانی
ز خط عنبرین گفتم شود سرسبز امیدم
ندانستم که این ابر سیه را نیست بارانی
تو از ظلمت چو صبح آیینه دل را مصفا کن
که طالع می شود از هر طرف خورشید جولانی
ازان مانع ز آب خضر شد دولت سکندر را
که می خواهد برآرد هر زمان سر از گریبانی
به پایان می رسانیدم من آتش زبان صائب
اگر افسانه آن زلف را می بود پایانی