مرا چون دیگران گرزان که اسبابی نشد روزی
به این شادم که دل را پرده خوابی نشد روزی
شاعر در این شعر به حسرتها و ناکامیهای زندگی خود اشاره میکند. او از اینکه مانند دیگران به زندگی خوش نمیگذرد و دلش به خواب نمیرود، ابراز شادمانی میکند. او با اشاره به درد و رنجی که میکشد، میگوید که اگر روزی از بادهای خوش وضعیت بهرهمند نشود، ناامید نمیشود. شاعر در ادامه به تنهایی و غفلت اشاره میکند و میگوید که در دنیای پر از نگرانی و ناامیدی، آسایش را نمیبیند و زندگیاش را شبیه دریا میداند که هرگز به ساحل آرامش نخواهد رسید. او در نهایت به این نتیجه میرسد که زندگی آن چنان که باید، نتوانسته است به او خوشبختی و آرامش بدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا چون دیگران گرزان که اسبابی نشد روزی
به این شادم که دل را پرده خوابی نشد روزی
گوارا کرد بر من درد می را خاکساری ها
اگر از جام قسمت باده نابی نشد روزی
به کوری سوختم چون شمع در بتخانه غفلت
بسر بردن شبی در کنج محرابی نشد روزی
مگر از اشک حسرت دامن دریا به دست آرد
خس بی دست و پایی را که سیلابی نشد روزی
ندارد حاصلی جمعیت بسیار بی قسمت
که گوهر را ز دریا قطره آبی نشد روزی
ندید آسایش ساحل درین دریای پروحشت
ز حیرت چشم هر کس را شکرخوابی نشد روزی
چه حاصل زین که دریا را به شور آورد طبع ما؟
چو بخت خفته ما را کف آبی نشد روزی
به کوری شست دست از تار و پود زندگی صائب
کتان شوربختی را که مهتابی نشد روزی