گره در سینه هر کس که باشد گوهر رازی
بود هر تاری از پیراهن او خار ناسازی
این شعر دربارهی راز و عشق و اندوه سخن میگوید. شاعر به گرههایی اشاره دارد که در دل هر انسانی وجود دارد و میگوید که این گرهها میتوانند نشانههایی از عشق و محبت باشند. او خود را مانند مجنون در عشق لیلی تصور میکند و احساساتش را به تصویری از مرغی محبوس شبیه میسازد که نمیتواند از زنجیر آزاد شود. شاعر به تأمل در تنهایی و دیوانگی خود پرداخته و در عین حال به امید و انتظار برای بهبود وضعیت زندگیاش اشاره میکند. او میگوید که اگرچه در دلش غم و اندوه وجود دارد، اما نمیتواند از عشق و زیباییهای زندگی چشمپوشی کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گره در سینه هر کس که باشد گوهر رازی
بود هر تاری از پیراهن او خار ناسازی
مکن در دل گره راز محبت را که می گردد
صدف را گوهر سیراب سیل خانه پردازی
چنان مجنون من محوست در نظاره لیلی
که چون جوهر نمی خیزد ز زنجیر من آوازی
نمی باشد ز غمازان تهی بزم خموشان هم
که دارد خلوت آیینه چون طوطی سخنسازی
من بی مایه را سرمایه امیدواری شد
به دست آورد با دست تهی تابهله شهبازی
ز شیرین نغمه هایم گوش ها تنگ شکر می شد
اگر می داشتم چون نی درین غمخانه دمسازی
منم کز بی کسی فریاد بی فریادرس دارم
وگرنه کوهکن چون بیستون دارد هم آوازی
گشاد اهل دولت بستگی در آستین دارد
کی بی دربان بزرگان را نمی باشد در بازی
دل صد چاک ما را می کند گردآوری مطرب
نباشد زخم ما را بخیه جز ابریشم سازی
که را از دلربایان است این حسن تمام اجزا؟
که دارد هر سر موی تو بر موی دگر نازی
میسر نیست از من واکشیدن حرف چون طوطی
در آن محفل که نبود چهره آیینه پردازی
نیم از هرزه پروازان درین بستانسرا صائب
همین در خانه خود می کنم چون چشم پروازی