ز دل بیرون نرفت از قرب جانان داغ مهجوری
نمی سازد خنک بیمار را دل شمع کافوری
این شعر درباره درد جدایی و عشق عاشقانه است. شاعر از داغ مهجوری و فراق محبوب صحبت میکند و اینکه چگونه این احساسات او را آزار میدهد. او به امید یک نگاه از محبوب، خود را در مسیر او قرار داده اما متوجه است که محبوبش در دنیای خود غرق در غرور است و او را نمیبیند. شاعر با تضادهایی همچون دیوانه و عاقل، مستی و مستوری بازی میکند و اشاره میکند که دیدن زیبایی محبوب در عین حال سخت و دردناک است. در ادامه، شاعر به اهمیت دلتنگی و شفافیت در عشق اشاره میکند و از این میگوید که واقعیات عشق گاهی با باز بودن چشمهای انسان تناقض دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز دل بیرون نرفت از قرب جانان داغ مهجوری
نمی سازد خنک بیمار را دل شمع کافوری
به امید نگاهی خاک ره گشتم، ندانستم
که زیر پا تو بی پروا نمی بینی ز مغروری
تویی در دیده ام چون نور و محرومم ز دیدارت
نمی دانم ز نزدیکی کنم فریاد یا دوری
نظربازان ازان باشند گه دیوانه گه عاقل
که در یک کاسه دارد چشم او مستی و مستوری
توان بی پرده دیدن در لباس آن سرو سیمین را
که در فانوس عریانتر نماید شمع کافوری
بود واصل به جانان هر که را پر رخنه گردد دل
که نبود مانع نظاره چون پرده است زنبوری
ز حد خویش پا بیرون منه تا دیده ور گردی
که بینایی شود در خانه خود کور را کوری
بود بسیار، اندک کلفتی دلهای نازک را
به مویی می شود خاموش چینی های فغفوری
ز حرف حق درین ایام باطل بوی خون آید
عروج دار دارد نشائه صهبای منصوری
نمی گردد حلاوت با ملاحت جمع در یک جا
چسان صائب در آن لب جمع شد شیرینی و شوری؟