نمی آییم چون یوسف به چشم هر خریداری
بحمدالله متاع ما ندارد روی بازاری
در این شعر، شاعر به دشواریهای زندگی و مشکلات روابط انسانی اشاره میکند. او میگوید که به مانند یوسف محبوبی برای دیگران نیست و متاع او (شخصیت و احساساتش) برای دیگران جذابیت ندارد. این اشاره به دیواری است که بین آشنایان و خود او ایجاد شده است. شاعر از ناپایداری روابط و فقدان محبت واقعی در جامعه گلایه میکند و آرزو میکند که در مکانی دور از مشکلات زندگی، آرامش پیدا کند. او همچنین به بیاعتنایی مردم به یکدیگر و غیبت انسانیت در روابط انسانی اشاره میکند. در نهایت، احساس ناامیدی و بیپناهی او در مواجهه با مشکلات زندگی و انتظارات ناپدیدهی دیگران را بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نمی آییم چون یوسف به چشم هر خریداری
بحمدالله متاع ما ندارد روی بازاری
متاع آشنایی روی گردان گشته از دلها
همین از آشنارویان بجا مانده است دیواری
به زلف حرف ما آشفتگان بسیار می پیچی
سروکارت نیفتاده است با زلف سیه کاری
چو مجنون خانه ای در دامن صحرا هوس دارم
که غیر از گردباد آنجا نیاید هیچ دیاری
برافتاده است رسم مردمی از گلشن عالم
ندارد نرگس بیمار بر بالین پرستاری
اگر سیاره گردون سراسر مشتری گردد
نیفتد بر سر من سایه دست خریداری
اگر دشمن سرت خواهد چو گل در دامنش افکن
چو شاخ گل برون بر از چمن دوش سبکباری
ازین دشت بلاخیز حوادث چون روم صائب؟
دهن واکرده است از هر طرف آتش زبان ماری